کابولی
لغت نامه دهخدا
کابولی. ( ص نسبی ) منسوب به کابول. کابلی. || کابلی. کاولی. کولی. لولی. رجوع به لغت لولی شود:
یک سیه رو دیو کابولی زنی
گشت بر شهزاده ناگه رهزنی.مثنوی.
جمله سازی با کابولی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 در ایام سرد زمستان، خوردن یک کاسه گرم سکنجبین و کشمش کابولی با شیر میتواند لذت خاصی برای هر فردی داشته باشد.
💡 او که در افغانستان بزرگ شده بود، همیشه از طعم اصیل نان و میوههای کابولی که در دوران کودکی میخورد، بسیار دلتنگ بود.
💡 فروشنده در بازار بزرگ شهر، انواع مختلف میوههای خشک از جمله کشمش کابولی را با قیمتهای مناسب برای مشتریان خود عرضه میکرد.