چنگیدن

مترادف‌ها

گاز گرفتن، چنگ زدن

متضادها

رها کردن، وا گذاشتن

لغت نامه دهخدا

چنگیدن. [ چ ُ دَ ] ( مص ) سخن گفتن. ( ناظم الاطباء ):
خمش بودن نکو فضیلست لیکن
نه چندانی که گویندت که گنگی
همان بهتر که در بزم افاضل
زدانشهای خود چیزی بچنگی
که تا معلوم گردد عاقلان را
که تو شاخ گلی یا چوب شنگی.خواجه نصیرطوسی.و برین قیاس چنگد و چنگید و چنگیده.( آنندراج ) ( انجمن آرا ). چنگد یعنی سخن کند و چنگی یعنی سخن کنی. || بازی درآوردن از روی تقلید. ( ناظم الاطباء ).

جمله سازی با چنگیدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 بچه گربه کوچک با چنگیدن دندان‌های تیز خود به لبه‌ی مبل نو، باعث شد که مادرش با نگرانی و خشم به سمت او در آشپزخانه بدود.

💡 کودک خردسال با چنگیدن ناخن‌های خود به بازوی مادرش، سعی داشت توجه او را به بازی جدیدی که در اتاق روبرو داشت، جلب کند.

💡 در آن شب تاریک و پر از طوفان، صدای چنگیدن باد در میان شاخه‌های خشک درختان، آرامش را از قلب ساکنان آن خانه‌ی قدیمی گرفته بود.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران