پیچ برداشتن
مترادفها
پیچیدن، در هم پیچیدن
متضادها
مستقیم رفتن، صاف رفتن
لغت نامه دهخدا
پیچ برداشتن. [ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) تاب خوردن. تاب دیدن. خمیدن. دارای خمیدگی شدن.
فرهنگ فارسی
( مصدر )تاب خوردن تاب دیدن خمیدن: [ پای من پیچ برداشت.]
پیچیدن، در هم پیچیدن
مستقیم رفتن، صاف رفتن
پیچ برداشتن. [ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) تاب خوردن. تاب دیدن. خمیدن. دارای خمیدگی شدن.
( مصدر )تاب خوردن تاب دیدن خمیدن: [ پای من پیچ برداشت.]