لغت نامه دهخدا
پیرایستن. [ را ی ِ ت َ ] ( مص ) پیراستن. رجوع به پیراستن شود:
بیخ امّید من ز بن برکند
آنکه شاخ زمانه پیرایست.خاقانی.
پیرایستن. [ را ی ِ ت َ ] ( مص ) پیراستن. رجوع به پیراستن شود:
بیخ امّید من ز بن برکند
آنکه شاخ زمانه پیرایست.خاقانی.
( مصدر ) پیراستن: بیخ امید من زین بر کند آنکه شاخ زمانه پیر ایست. ( خاقانی )
پیراستن