پریسای

مترادف‌ها

پارسا، پرهیزکار، متقی، زاهد

متضادها

بی‌دین، فاسق، گناهکار

لغت نامه دهخدا

پریسای. [ پ َ ] ( نف مرکب ) مخفف پری افسای. کسی که افسون پری خواند. تسخیرکننده جن. افسونگر. پریخوان. پری بند. عزیمت خوان. عزائم کننده پری:
گهی چو مرد پریسای گونه گونه صور
همی نماید زیر نگینه لبلاب.لبیبی ( از صحاح الفرس ).

فرهنگ معین

(پَ ) (ص مر. ) به سان پری. نک پری بند.

فرهنگ فارسی

( صفت ) پری بند

ویکی واژه

به سان پ
نک پری بند.

جمله سازی با پریسای

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 آن پیرمرد پریسای و پارسا، با اخلاق نیکو و رفتاری متواضعانه، مورد احترام و ستایش تمام اهالی روستا و مسافران عبوری از آن منطقه بود.

💡 در داستان‌های قدیمی، شخصیت‌های پریسای معمولاً با روحیه‌ای پاک و قلبی بی‌غرض، در مسیر رسیدن به حقیقت و عدالت قدم‌های استواری برمی‌دارند.

💡 او با وجود تمام سختی‌هایی که در زندگی تجربه کرده بود، همچنان فردی پریسای و باایمان باقی ماند که همواره به دنبال انجام کار خیر است.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران