پرخیدن

مترادف‌ها

پریدن، جهیدن

لغت نامه دهخدا

پرخیدن. [ پ َ دَ ] ( مص ) تفتیش کردن. برخیدن. ( زمخشری ).

فرهنگ معین

(پَ دَ ) (مص ل. ) تفتیش کردن.

فرهنگ عمید

تفتیش کردن.

ویکی واژه

تفتیش کردن.

جمله سازی با پرخیدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 پرخیدن از روی موانع در مسابقات دو و میدانی، نیازمند قدرت عضلانی بسیار بالا و تمرکز ذهنی شدید برای رسیدن به رکورد جدید است.

💡 او با دیدن آن گربه کوچک که سعی داشت از روی دیوار پرخیدن کند، با دقت و آرامش به تماشای آن نشست.

💡 پرخیدن ناگهانی از روی صندلی در حین برگزاری یک جلسه رسمی، می‌تواند باعث ایجاد موقعیتی بسیار خجالت‌آور برای فرد شود.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران