پازه
مترادفها
شکاف، درز، چاک، دهانه
لغت نامه دهخدا
پازه. [ زَ / زِ ] ( اِ ) پاچه:
نیم مستک فتاده و خورده
بی خدو این خدنگ پازه من.سوزنی.و رجوع به پاژه شود.
فرهنگ فارسی
( اسم ) پاچه. یا کیک در پازه افتادن. کیک در شلوار کسی افتادن مشوش و شوریده و هراسان شدن.
پاچه
جمله سازی با پازه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 وقتی در بازار سنتی قدم میزدم، بوی خوش پازه و مغزهای تازه پسته فضای اطراف را پر کرده بود که باعث میشد اشتها برای خرید میوههای خشک باز شود.
💡 مادر با دقت بسیار زیادی در حال جدا کردن پازه از پوست سفت آن بود تا بتواند برای تهیه شیرینیهای خانگی و خوراکهای مقوی از آنها استفاده کند.
💡 کشاورزان در فصل برداشت، با دقت تمام مغزهای پازه را از پوست جدا میکنند تا کیفیت محصول برای فروش در بازارهای بزرگ و صادرات به خارج حفظ شود.