میان گیری کردن
مترادفها
میانجیگری کردن، واسطه شدن
متضادها
کنار کشیدن، مداخله نکردن
فرهنگستان زبان و ادب
{buffer} [رایانه و فنّاوری اطلاعات] قرار دادن داده ها در میانگیر
میانجیگری کردن، واسطه شدن
کنار کشیدن، مداخله نکردن
{buffer} [رایانه و فنّاوری اطلاعات] قرار دادن داده ها در میانگیر