موذنی

لغت نامه دهخدا

مؤذنی. [ م ُءْ ذِ ] ( حامص ) مؤذّنی. صفت مؤذن. پیشه مؤذن. اذان گویی. ( از یادداشت مؤلف ):
نرگس همی رکوع کند در میان باغ
زیرا که کرد فاخته بر سرومؤذنی.منوچهری.مؤذن بد را مزن و بدمگوی
لحن خوش آموز و تو کن مؤذنی.ناصرخسرو.و رجوع به مؤذن شود.

فرهنگ فارسی

صفت موذن. اذان گویی.