منسج
متضادها
بینظم، ناهمگون
لغت نامه دهخدا
منسج. [ م َ س َ / س ِ ] ( ع اِ ) جای بافتن کرباس. ( مهذب الاسماء ). سرکار و کارگه. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). محل بافندگی و کارگاه و کارخانه نساجی. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
منسج. [ م ِ س َ / م َ س ِ ] ( ع اِ ) شانه بافنده. ( دهار ). شانه کرباس. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). || کار چوب که بر وی جامه را بافند. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). آلتی که جامه را بر آن کشند تا بافته شود. ( از اقرب الموارد ). || منسج الفرس؛ فرودسر کتف اسب. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). جایی از سر دو کتف اسب که به بن گردن پیوندد و گویند: وضع رمحه علی منسج فرسه. ( از المنجد ). میان گردن و شانه. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).
فرهنگ فارسی
شانه بافنده. شانه کرباس
جمله سازی با منسج
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 داستانهای این رمان دارای یک ساختار بسیار منسج و پیوسته هستند که باعث میشود خواننده تا آخرین صفحه به شدت مجذوب ماجرا شود.
💡 در این مقاله علمی، ایدهها و استدلالها به صورت منسج و منطقی در کنار هم قرار گرفتهاند تا نتیجهگیری نهایی کاملاً قابل اعتماد باشد.
💡 جامعهای که دارای فرهنگ و سنتهای منسج باشد، معمولاً در برابر چالشهای اجتماعی و بحرانهای مختلف، مقاومت و انسجام بیشتری از خود نشان میدهد.