منتزح
مترادفها
دور شده، کناره گرفته، جدا شده
متضادها
نزدیک، حاضر، مضاف
لغت نامه دهخدا
منتزح. [ م ُ ت َ زَ ] ( ع اِ ) هو بمنتزح منه؛ او به دوری است از وی. ( منتهی الارب ) ( از آنندراج ). هو بمنتزح من کذا؛ یعنی او از این کار دور است و گاه در ضرورت شعر، فتحه زاء را اشباع کرده منتزاح گویند. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
جمله سازی با منتزح
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 شاعر از فیلسوفی یاد کرد که در مکانی منتزح از هیاهوی شهر، به تأمل در عظمت خلقت و اسرار هستی مشغول بود.
💡 او ترجیح میداد در محیطی منتزح از شلوغی و رفتوآمد مردم زندگی کند تا بتواند بر کارهای فکری خود تمرکز کند.
💡 در آن گوشه دنج و منتزح از هیاهو، او توانست با آرامش کامل به مطالعه متون قدیمی و عمیق بپردازد.