لغت نامه دهخدا
مماطل. [ م ُ طِ ] ( ع ص ) آن که در ادای دین درنگی کند. ( ناظم الاطباء ). || سپوزگار. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). دفعالوقت و درنگی کننده در کار: از حلیه خرد عاطل و در قبول مصالح مماطل. ( سندبادنامه ص 114 ).
مماطل. [ م ُ طِ ] ( ع ص ) آن که در ادای دین درنگی کند. ( ناظم الاطباء ). || سپوزگار. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). دفعالوقت و درنگی کننده در کار: از حلیه خرد عاطل و در قبول مصالح مماطل. ( سندبادنامه ص 114 ).
آن که در ادای دین درنگی کند.