مقحط
مترادفها
خشک، قحطیزده
متضادها
حاصلخیز، پرآب
لغت نامه دهخدا
مقحط. [ م ِ ح َ ] ( ع ص ) اسب توانا که به رفتن مانده نگردد. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
مقحط.[ م ُ ح ِ ] ( ع ص ) سال قحط. ( ناظم الاطباء ) ( از فرهنگ جانسون ) ( از اشتینگاس ).