مطلسم

لغت نامه دهخدا

مطلسم. [ م ُ طَ س ِ ] ( ع ص ) طلسم کننده: بلیناس مطلسم. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).
مطلسم. [ م ُ طَ س َ ] ( ع ص ) طلسم بر بازو بسته. ( ناظم الاطباء ). طلسم کرده. طلسم شده. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ): و قد یوجد مواضع مطلسمةلایلدغ فیها عقرب. ( آثار الباقیه، یادداشت ایضاً ).