مدخدخ

لغت نامه دهخدا

مدخدخ. [ م ُ دَ دِ ] ( ع ص ) خوارگردانده. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). غالب شده وپایمال کننده و شکننده. ( ناظم الاطباء ). نعت فاعلی است از دخدخة. || بازدارنده. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ): دخدخ عنی الدخان؛ کفه عنی. ( متن اللغة ) ( از اقرب الموارد ). || آنکه گام نزدیک نهد در رفتار و سرعت نماید. ( از آنندراج ). که قدمهای تند و کوتاه بردارد. ( از متن اللغة ). || توقف کننده و مانده شونده. ( ناظم الاطباء ): دخدخ البعیر؛ رکب حتی اعیا و ذل؛ اسرع، فهو مُدَخدَخ. ( متن اللغة )؛ برک من اعیاء. ( اقرب الموارد ).
مدخدخ. [ م ُ دَ دَ ] ( ع ص ) شتربه شتاب رانده شده خسته و مانده. ( از متن اللغة ).

دلخ یعنی چه؟
دلخ یعنی چه؟
نکوهیدن یعنی چه؟
نکوهیدن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز