محیوس

لغت نامه دهخدا

محیوس. [ م َ ] ( ع ص ) مرد که پدر و مادرش پرستار بوده باشد. ( آنندراج ) ( منتهی الارب ).

جمله سازی با محیوس

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 پس از شنیدن خبر ناگهانی و تکان‌دهنده از وقوع حادثه، او برای مدتی طولانی در وضعیتی محیوس و مبهوت، بدون هیچ واکنشی باقی ماند.

💡 تماشای آن منظره‌ی خیره‌کننده و باشکوه در اوج غروب آفتاب، بیننده را چنان محیوس کرد که گویی زمان از حرکت ایستاده و همه چیز متوقف شده است.

💡 او با دیدن موفقیت چشمگیر رقیب قدیمی خود، برای لحظاتی محیوس و در شوک فرو رفت و نتوانست کلمات مناسبی برای پاسخ دادن پیدا کند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران