متماس
مترادفها
پیوسته، متصل، متحد، یکپارچه
متضادها
گسسته، جدا، منقطع
لغت نامه دهخدا
متماس. [ م ُ ت َ ماس س ] ( ع ص )پیوسته و متصل. ( ناظم الاطباء ) ( از فرهنگ جانسون ).
فرهنگ معین
(مُ تَ ) [ ع. ] (اِفا. ) یکدیگر را مس کننده، به هم پیوندنده.
پیوسته، متصل، متحد، یکپارچه
گسسته، جدا، منقطع
متماس. [ م ُ ت َ ماس س ] ( ع ص )پیوسته و متصل. ( ناظم الاطباء ) ( از فرهنگ جانسون ).
(مُ تَ ) [ ع. ] (اِفا. ) یکدیگر را مس کننده، به هم پیوندنده.