مبذور
مترادفها
پراکنده، افشانده، کاشته شده
متضادها
جمع، متمرکز
لغت نامه دهخدا
مبذور. [ م َ ] ( ع ص ) بسیار. ( منتهی الارب ). کثیر. ( اقرب الموارد )، مال مبذور؛ کثیر مبارک فیه. ( اقرب الموارد ).
فرهنگ فارسی
بسیار کثیر
پراکنده، افشانده، کاشته شده
جمع، متمرکز
مبذور. [ م َ ] ( ع ص ) بسیار. ( منتهی الارب ). کثیر. ( اقرب الموارد )، مال مبذور؛ کثیر مبارک فیه. ( اقرب الموارد ).
بسیار کثیر