لغت نامه دهخدا
فضح. [ ف َ ] ( ع مص ) رسوا کردن کسی را. ( منتهی الارب ). آشکار کردن بدیهای کسی را. ( از اقرب الموارد ). || پدیدار شدن صبح و غالب شدن کسی راروشنی صبح و نیک نمایان گردیدن. ( منتهی الارب ). مانند فصح به صاد مهمله. رجوع به فصح شود. || آشکار کردن و کشف کردن راز معما. || غلبه کردن ماه بر ستارگان در روشنی. ( از اقرب الموارد ).
فضح. [ ف َ ض َ ] ( ع مص ) اندک سپید گردیدن. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). رجوع به افضح شود. || ( اِ ) هرچه بر آن سرخی باشد. ( منتهی الارب ).