فرو خسبیدن

مترادف‌ها

خوابیدن، پنهان شدن، فرو رفتن

لغت نامه دهخدا

فروخسبیدن. [ ف ُ خ ُ دَ ] ( مص مرکب ) فروخفتن. خفتن. خوابیدن:
اشتر نادان بنادانی فروخسبد براه
بی حذر باشد از آن شیری که هست اشترفکن.منوچهری.رجوع به فروختن شود.

فرهنگ فارسی

فرو خفتن. خوابیدن

کلمات مرتبط