غمجار
لغت نامه دهخدا
غمجار. [ غ ِ ] ( ع اِ ) سریشم که بر کمان چسبانند جهت کفتگی آن. ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ). سریشمی که به کمان چسبانند جهت شکاف آن. غراء یجعل علی القوس من و هی بهاء. ( اقرب الموارد ). رجوع به المعرب جوالیقی حاشیه 2 ص 253 شود.
جمله سازی با غمجار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 او در سختترین لحظات زندگی من، همواره مانند یک غمجار وفادار در کنارم ایستاد و با کلمات محبتآمیز، بار سنگین اندوه را از دوشم برداشت.
💡 بهترین دوست کسی است که در زمان شادی با تو میخندد و در زمان سختی، همچون یک غمجار واقعی، گوش شنوا برای شنیدن دردهای تو داشته باشد.
💡 ادبیات کلاسیک پر از شخصیتهایی است که نقش غمجار را ایفا میکنند و با همدلی و درک متقابل، تسلای خاطر انسانهای رنجکشیده در جهان هستند.