غتمه
مترادفها
غم، اندوه، حزن
متضادها
شادی، شادمانی، سرور، روشنی
لغت نامه دهخدا
( غتمة ) غتمة. [ غ ُ م َ ] ( ع اِمص ) عجمیت. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). سخن پیدا نتوان گفتن. فصاحت نداشتن. ( ناظم الاطباء ). عجمت در سخن: تقول فی منطقه غتمة. ( اقرب الموارد ).