عرضدار
مترادفها
پهناور، گسترده، طولانی
متضادها
باریک
لغت نامه دهخدا
عرضدار. [ ع َ ] ( نف مرکب ) عریض. پهنادار. فراخ. || ( اِ مرکب ) سان لشکر. || عارضه و هر چیز اتفاقی و ناگهانی، مانند بیماری. ( ناظم الاطباء ).
پهناور، گسترده، طولانی
باریک
عرضدار. [ ع َ ] ( نف مرکب ) عریض. پهنادار. فراخ. || ( اِ مرکب ) سان لشکر. || عارضه و هر چیز اتفاقی و ناگهانی، مانند بیماری. ( ناظم الاطباء ).