عاهل

مترادف‌ها

پادشاه، شاه، فرمانروا، حاکم

متضادها

رعیت

لغت نامه دهخدا

عاهل. [ هَِ ] ( ع ص ) پادشاه بزرگ. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). آن پادشاه که زور دست اوهیچ دست نبود. ( مهذب الاسماء ). || زن که شوی ندارد. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). آن زن که شوی نبود او را. ( مهذب الاسماء ). ج، عَواهل.

جمله سازی با عاهل

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 عاهل کشور با توجه به شرایط سیاسی پیچیده و فشارهای بین‌المللی، تصمیم گرفت برای حفظ ثبات و آرامش جامعه، اصلاحات ساختاری جدیدی را آغاز کند.

💡 در دوران سلطنت، عاهل با قدرت مطلق بر تمامی امور اداری و نظامی کشور نظارت داشت و دستورات او لازم‌الاجرا و بی‌چون و چرا بود.

💡 مردم پس از سال‌ها انتظار، در نهایت توانستند با برگزاری تظاهرات گسترده، عاهل را به پذیرش تغییرات دموکراتیک و بازگشت به قانون اساسی وادارند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران