صورتکاری
مترادفها
شکلدهی، صورتبندی
متضادها
اصل، حقیقت، گوهر، ذات
لغت نامه دهخدا
صورتکاری. [ رَ ] ( حامص مرکب ) تصویرسازی. صورت کشی. نقش کندن بر چنگ و دیگر چیز:
چو شد پرداخته فرهاد را سنگ
ز صورتکاری دیوار آن سنگ.نظامی.
فرهنگ عمید
۱. صورت کشی، تصویرسازی.
۲. نقش کردن صورتی بر سنگ یا چیز دیگر.