شکوفانیدن
مترادفها
شکوفا کردن
متضادها
پژمرده کردن
لغت نامه دهخدا
شکوفانیدن. [ ش ُ دَ ] ( مص ) شکوفاندن. شکوفا ساختن. شکفته ساختن. ( از یادداشت مؤلف ).
فرهنگ فارسی
شکوفاندن شکوفا ساختن شکفته ساختن.
شکوفا کردن
پژمرده کردن
شکوفانیدن. [ ش ُ دَ ] ( مص ) شکوفاندن. شکوفا ساختن. شکفته ساختن. ( از یادداشت مؤلف ).
شکوفاندن شکوفا ساختن شکفته ساختن.