شکلیدن
مترادفها
ایجاد شدن، پدید آمدن، صورت گرفتن
متضادها
از هم پاشیدن، تخریب کردن
لغت نامه دهخدا
شکلیدن. [ ش ِ دَ ] ( مص ) بشکلیدن. شکافتن. دریدن. چاک کردن. ( ناظم الاطباء ). بناخن نشان درافکندن. رخنه بسر ناخن و انگشت اندرافکندن. ( یادداشت مؤلف ):
یاسمن لعل پوش سوسن گوهرفروش
بر زنخ پیلغوش نقطه زد و بشکلید.کسایی ( از لغت اسدی ).رجوع به بشکلیدن شود. || چاک شدن. || آشفتن. اضطراب کردن. ( ناظم الاطباء ).
جمله سازی با شکلیدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 فرآیند شکل شدن ابرها در آسمان بر اثر تغییرات ناگهانی دمایی و میزان رطوبت هوا در مناطق مختلف جغرافیایی به شدت متفاوت و پیچیده است.
💡 شکل شدن یک ائتلاف سیاسی مستحکم و پایدار، نیازمند گفتگوهای طولانی و توافق میان تمامی احزاب و گروههای مختلف سیاسی در کشور میباشد.
💡 مشاهده شکل شدن بلورهای سنگ در اعماق زمین نیازمند طی شدن سالیان بسیار طولانی و شرایط بسیار خاص از نظر فشار و دما است.