رعیه

مترادف‌ها

رعیت، پیروان، زیردستان

متضادها

حاکم، فرمانروا، ارباب

لغت نامه دهخدا

رعیه. [ رَ عی ی َ ] ( ع اِ ) رَعیَت. رَعیَة:
امیری بر سر ارباب حکمت
ترا ارباب حکمت چون رعیه
تو آن معطی مکرم کز تو هرگز
نباشد کف رادت بی عطیه.سوزنی.رجوع به رَعیَت شود.

جمله سازی با رعیه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 پادشاه با تلاش بسیار سعی می‌کرد تا عدالت را میان تمامی رعیه خود برقرار سازد تا از شورش‌های احتمالی در مناطق دورافتاده جلوگیری کرده و ثبات را حفظ کند.

💡 در دوران حکومت‌های استبدادی، معمولاً حقوق رعیه نادیده گرفته می‌شد و این موضوع منجر به فقر گسترده و ناامیدی در میان طبقات پایین جامعه می‌گشت.

💡 مسئولیت اصلی یک حاکم عادل این است که امنیت و رفاه رعیه خود را تضمین نماید و به شکایات مردمان در سراسر قلمرو حکومتی رسیدگی کند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران