راهجویی
مترادفها
جستوجو، تلاش برای یافتن راه
لغت نامه دهخدا
راهجویی. ( حامص مرکب ) راهجوئی. عمل راهجوی.جستن راه. جستجوی راه. جستجو کردن راه:
نقیبان راهجویی برگرفتند
پی فرهاد را پی درگرفتند.نظامی.
جمله سازی با راهجویی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 دانشمندان با تلاش بسیار و راهجویی مداوم در میان دادههای پیچیده آزمایشگاهی، سرانجام موفق شدند به پاسخ سوالات بنیادین خود درباره ماهیت اتم برسند.
💡 او در میان مشکلات مالی سنگین و بحرانهای شخصی، همواره با صبر و راهجویی مستمر به دنبال یافتن راهی برای بازگشت به زندگی آرام بود.
💡 تیم تحقیق و توسعه برای حل چالشهای فنی جدید، ساعتها در راهجویی میان منابع علمی مختلف و مقالات معتبر بینالمللی وقت خود را صرف کردند.