دست برکندن

مترادف‌ها

دزدیدن، ربودن، برداشتن

متضادها

گذاشتن، باقی گذاشتن

لغت نامه دهخدا

دست برکندن. [ دَ ب َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) ترک چیزی کردن. ( از غیاث ) ( از آنندراج ):
کم کم از داغ بتان برکنده ام دست نیاز
اندک اندک نقد بسیاری بدست آورده ام.مولانا لسانی ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

ترک چیزی کردن

جمله سازی با دست برکندن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 دزد با مهارتی بسیار بالا توانست در میان جمعیت شلوغ بازار، کیف پول پیرمردی را که بسیار بی‌دقت بود، به سرعت از دست او برکند و فرار کند.

💡 او سعی کرد با تمام توان و هر تلاشی که در قالب توانایی‌هایش داشت، خاطرات تلخ گذشته را از ذهن خود برکند تا زندگی جدیدی آغاز کند.

💡 در آن حادثه ناگوار و پرتلاطم، هیچ‌کس نتوانست از چنگال آن حیوان وحشی که قصد دست برکندن گوشت قربانی را داشت، به سرعت و با آرامش عمل کند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران