درهم فکندن
مترادفها
انداختن، درآمیختن، مخلوط کردن
متضادها
بیرون کشیدن، خارج کردن
لغت نامه دهخدا
درهم فکندن. [ دَ هََ ف ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) به هم پیوستن:
ببین تا یک انگشت از چند بند
به اقلیدس صنع درهم فکند.سعدی.
فرهنگ فارسی
به هم پیوستن
انداختن، درآمیختن، مخلوط کردن
بیرون کشیدن، خارج کردن
درهم فکندن. [ دَ هََ ف ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) به هم پیوستن:
ببین تا یک انگشت از چند بند
به اقلیدس صنع درهم فکند.سعدی.
به هم پیوستن