درهم زده

لغت نامه دهخدا

درهم زده. [ دَ هََ زَ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) به هم پیوسته.
- دستها درهم زده؛ دستها روی هم قرار داده و به هم پیوسته: پایچه های ازار ببست و جبه و پیراهن بکشید و دور انداخت. با دستار و برهنه به ازار به ایستاد و دستها درهم زده. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 183 ).

جمله سازی با درهم زده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بودیم همه شب من و اختر تا روز درهم زده چشم و چشم برهم نزدیم

💡 تا شد صنما عشق تو همراه رهی درهم زده شد عشق و تمناه رهی

💡 پر شد ز شراب عشق جانا جامم چون زلف تو درهم زده شد ایامم

💡 پیشش بدل دیو و دام و دد درهم زده صفهای حور عین

ریحانه یعنی چه؟
ریحانه یعنی چه؟
کیک فنجانی یعنی چه؟
کیک فنجانی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز