دردیدن
مترادفها
رنج کشیدن، درد کشیدن، رنج بردن
متضادها
لذت بردن، آرامش یافتن
لغت نامه دهخدا
دردیدن. [ دَ دی دَ ] ( مص مرکب ) دیدن:
نخست آتش دهد چرخ آنگهی آب
به حال تشنگان در بین و دریاب.نظامی.رجوع به دیدن شود.
رنج کشیدن، درد کشیدن، رنج بردن
لذت بردن، آرامش یافتن
دردیدن. [ دَ دی دَ ] ( مص مرکب ) دیدن:
نخست آتش دهد چرخ آنگهی آب
به حال تشنگان در بین و دریاب.نظامی.رجوع به دیدن شود.