داغان کردن

مترادف‌ها

خراب کردن، ویران کردن، متلاشی کردن، از پا درآوردن

متضادها

تعمیر کردن، ساختن، درست کردن، آباد کردن

لغت نامه دهخدا

داغان کردن. [ ک َدَ ] ( مص مرکب ) متلاشی کردن. از هم پاشیدن. از هم فروریختن و از هم فروپاشیدن چیزی را. || پراکندن. متفرق کردن چیزی را. پراکنده ساختن چیزی را.

فرهنگ معین

(کَ دَ ) (مص م. ) ۱ - متفرق کردن، پریشان ساختن. ۲ - خرد کردن.،درب و ~ خرد و پریشان کردن.

ویکی واژه

متفرق کردن، پریشان ساختن.
خرد کردن.؛درب و ~ خرد و پریشان کردن.

کلمات مرتبط