خوردنین
مترادفها
کوچک، ریز، خرد، ناچیز
لغت نامه دهخدا
خوردنین. [ خوَرْ / خُرْ دَ ] ( ص نسبی ) خوردنی. || ( اِ ) غذا. طعام. خوراک: روزی مرا بضیافت برد و خوردنین آورد بی گوشت. ( تاریخ طبرستان ).
فرهنگ فارسی
خوردنی یا غذا
کوچک، ریز، خرد، ناچیز
خوردنین. [ خوَرْ / خُرْ دَ ] ( ص نسبی ) خوردنی. || ( اِ ) غذا. طعام. خوراک: روزی مرا بضیافت برد و خوردنین آورد بی گوشت. ( تاریخ طبرستان ).
خوردنی یا غذا