خرامرود
مترادفها
باوقار رفتن، آهسته رفتن
متضادها
تند، شتابان، عجول، بیوقار، سریع
لغت نامه دهخدا
خرامرود. [ خ َ اَ ] ( اِ مرکب ) امرود بدشکل. ( از ناظم الاطباء ). نوعی از امرود بزرگ ناهموار و زشت و بی مزه باشد. ( برهان قاطع ) ( از آنندراج ) ( از انجمن آرای ناصری ).
فرهنگ فارسی
امرود بدشکل نوعی از امرود بزرگ ناهموار و زشت و بی مزه باشد.
جمله سازی با خرامرود
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 در اشعار کلاسیک فارسی، شاعر با توصیف حرکت خرامرود محبوب خود، سعی در انتقال احساس لطافت و زیبایی ظریف حرکات او در میان گلها داشت.
💡 آن زیباروی با قدمهایی خرامرود در میان میانبندهای قدیمی شهر قدم میزد و توجه تمام رهگذران را به خود جلب میکرد.
💡 شاعر با استفاده از واژه خرامرود، فضای رمانتیک و رویایی داستان را تقویت کرد تا خواننده بتواند تصویر دقیقتری از حضور شخصیت اصلی در ذهن داشته باشد.