خراشاننده
مترادفها
چنگاندازی، خراشنده
متضادها
صیقلی، صاف، هموار، نرم
لغت نامه دهخدا
خراشاننده. [ خ َ ن َن ْ دَ / دِ ] ( نف ) آنکه خراشاند.آنکه ایجاد خراش کند. ( یادداشت بخط مؤلف ).
فرهنگ فارسی
آنکه خراشاند آنکه ایجاد خراش کند
چنگاندازی، خراشنده
صیقلی، صاف، هموار، نرم
خراشاننده. [ خ َ ن َن ْ دَ / دِ ] ( نف ) آنکه خراشاند.آنکه ایجاد خراش کند. ( یادداشت بخط مؤلف ).
آنکه خراشاند آنکه ایجاد خراش کند