تاب گرفتن

مترادف‌ها

تحمل کردن، طاقت آوردن، صبوری کردن

متضادها

تاب نیاوردن، تحمل نکردن

لغت نامه دهخدا

تاب گرفتن. [ گ ِ رِ ت َ ] ( مص مرکب ) راه خلاف رفتن. اعراض کردن. منحرف شدن. رجوع به تاب و تاب داشتن شود:
اگر تاب گیرد دل من ز داد
ازین پس مرا تخت شاهی مباد.فردوسی.که هر کس که آرد بدین دین شکست
دلش تاب گیرد شود بت پرست.فردوسی.وگرتاب گیرد سوی مادرش
ز گفت بد آگنده گردد سرش.فردوسی.مکن کامشب ز برفم تاب گیرد
بدا روزا که این برف آب گیرد.نظامی.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) نور گرفتن از پرتو چیزی روشن شدن.

جمله سازی با تاب گرفتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 برای اینکه بتوانیم در محیط‌های جدید کاری و آموزشی به خوبی سازگار شویم، باید صبر داشته باشیم و به مرور زمان با شرایط تاب بگیریم.

💡 او پس از مدت‌های طولانی تلاش و پشتکار فراوان، بالاخره توانست با سختی‌های مسیر و فشارهای روانی ناشی از پروژه‌های بزرگ، به خوبی تاب بگیرد.

💡 یادگیری یک مهارت جدید یا زبانی متفاوت نیازمند زمان است و شما باید با حوصله و تداوم، به شرایط جدید محیط یادگیری خود تاب بگیرید.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران