برپاشیدن
مترادفها
پراکنده کردن، پخش کردن، از هم پاشیدن
متضادها
جمع کردن، گردآوردن، ساختن، بنا کردن
لغت نامه دهخدا
برپاشیدن. [ ب َ دَ ] ( مص مرکب ) پاشیدن:
گر سرکه چکاندت کسی بر ریش
برپاش تو بر جراحتش پلپل.ناصرخسرو.رجوع به پاشیدن شود.
پراکنده کردن، پخش کردن، از هم پاشیدن
جمع کردن، گردآوردن، ساختن، بنا کردن
برپاشیدن. [ ب َ دَ ] ( مص مرکب ) پاشیدن:
گر سرکه چکاندت کسی بر ریش
برپاش تو بر جراحتش پلپل.ناصرخسرو.رجوع به پاشیدن شود.