اصبوع
مترادفها
انگشت
لغت نامه دهخدا
اصبوع. [ اُ ] ( ع اِ ) اصبع. انگشت. ( منتهی الارب ). لهجه یا لغتی است در اصبع. ج، اصابیع. ( از قطر المحیط ) ( از اقرب الموارد ).
جمله سازی با اصبوع
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 شاعر در بیت مورد نظر با استفاده از واژه اصبوع، به زیبایی انگشتان دستان محبوب خود را در میان توصیفات عاشقانه و لطیف خود به تصویر کشیده است.
💡 در متون کهن ادبی، نویسندگان اغلب از کلمه اصبوع برای توصیف حرکات ظریف دست در موقعیتهای مختلف شاعرانه و رسمی استفاده میکردند تا متن غنای بیشتری یابد.
💡 او با تکان دادن آرام هر اصبوع خود، سعی داشت نشان دهد که بر شدت هیجان و اضطرابی که در آن لحظه حساس تجربه میکند، غلبه کرده است.