اسجام
مترادفها
انسجام، اتحاد، یکپارچگی
لغت نامه دهخدا
اسجام. [ اِ ] ( ع مص ) روان کردن اشک. ( منتهی الارب ). اشک راندن. || انسجام. ( تاج المصادر بیهقی ). باریدن. ریخته شدن.
فرهنگ فارسی
روان کردن اشک
انسجام، اتحاد، یکپارچگی
اسجام. [ اِ ] ( ع مص ) روان کردن اشک. ( منتهی الارب ). اشک راندن. || انسجام. ( تاج المصادر بیهقی ). باریدن. ریخته شدن.
روان کردن اشک