اسایش جو
مترادفها
آرامطلب، راحتطلب
متضادها
سختیجو، بیقرار
لغت نامه دهخدا
( آسایش جو ) آسایش جو. [ ی ِ ] ( نف مرکب ) آسایش جوی. آنکه آسایش طلبد. آنکه فراغت و کاهلی دوست گیرد.
فرهنگ عمید
( آسایش جو ) ۱. آسایش طلب، آسایش خواه، آن که آسایش می خواهد.
۲. آن که دربند تن آسایی است.
فرهنگ فارسی
( آسایش جو ) ( اسم ) آنکه آسایش طلبد آنکه فراغت و کاهلی دوست دارد آسایش جو آسایش طلب.