عرفانهای نوظهور، که نخستین موج آن در غرب با فرقههایی چون «علم مسیحی»، «شهود یهوه» و «مورمونها» در سده نوزدهم میلادی پدیدار شد، عموماً دارای اشتراکاتی با سنتهای یهودی-مسیحی بودند. این جریانها از همان آغاز با آسیبهای فردی، اعتقادی و حتی اجتماعی-نظامی همراه بودهاند. در شرایط کنونی جامعه ما نیز، علاوه بر جریانهای سنتی تصوف، گروههای نوپدید دیگری با عنوان عرفان و معنویت در حال گسترش هستند که با جاذبههای مادی و نفسانی، و با بهکارگیری شگردهای متنوع، به جذب تشنگان معنا میپردازند.
سرچشمه اصلی این آیینهای معنوی نوپدید، عمدتاً در غرب و برخی نیز در شرق بهویژه هندوستان است؛ با این حال بسیاری از آنها در واقع آیینهای شرقیِ غربیشدهای هستند که تحت تأثیر نظام ارزشی غرب قرار گرفته و اغلب در چارچوب مدیریت نظام سلطه فعالیت میکنند. این جریانها با مخدوش کردن سیمای عرفان اصیل، تقلیل مفهوم دین، زدودن مرجعیت الهی از آن، جایگزینی خودمحوری به جای خدامحوری و فرعیسازی دین در برابر اهداف اومانیستی، آسیبهای جدی به کیفیت تدین و دینداری وارد میسازند.
از دیگر خطرات و آسیبهای بالقوه این عرفانها میتوان به ادعای انحصار حقیقت، ایجاد ساختارهای اقتدارگرایی که اطاعت بیچونوچرا میطلبند، تشویق به وابستگی فزاینده مادی و معنوی اعضا به گروه، و جداسازی آنان از جامعه اشاره کرد. پیامدهای این رویکردها میتواند شامل کسب ثروتهای کلان نامشروع، تضعیف روحیه کار و تلاش، ترویج بیبندوباری جنسی یا تجرد افراطی، زوال احساس ترس از گناه، از بین بردن حس مسئولیتپذیری و حتی سوق دادن افراد به زندگیهای پرحیله و مجرمانه باشد که همهگی ضرورت توجه و هوشیاری در برابر این جریانها را نمایان میسازد.