لغت نامه دهخدا
پیرایه کردن. [ را ی َ / ی ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) بزیور آراستن. بزیب و زیور کردن. تحلی. ( دهار ):
تو خود بکمال و لطف آراسته ای
پیرایه مکن عرق مزن عود مسوز.سعدی.
پیرایه کردن. [ را ی َ / ی ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) بزیور آراستن. بزیب و زیور کردن. تحلی. ( دهار ):
تو خود بکمال و لطف آراسته ای
پیرایه مکن عرق مزن عود مسوز.سعدی.
( مصدر ) بزیور آراستنزیب و زیور کردن: تو خود بکمال لفط آراسته ای پیرایه مکن عرق مزن عود مسوز. ( سعدی )
💡 بهار آمد و باغ پیرایه بست چمن سبز پوشید و در گل نشست
💡 تا حسن رخ تو گشت پیرایه تو خورشید پناه داده با سایه تو
💡 گلبن همی ببندد پیرایه بهشت تا لاله دل چو دیده حورا کند همی
💡 ز پیرایه و جامه و سیم و زر ز دینار و دیبا و در و گهر
💡 وزان بیمایگان را مایه بخشیم روان را زین روش پیرایه بخشیم
💡 از مایهٔ خون دل به لوح اندر پیرایه گونهگون صور گیرم