لغت نامه دهخدا
نکوچادری. [ ن ِ دَ / دُ ] ( حامص مرکب )نکوچادر بودن. صفت نکوچادر. رجوع به نکوچادر شود.
نکوچادری. [ ن ِ دَ / دُ ] ( حامص مرکب )نکوچادر بودن. صفت نکوچادر. رجوع به نکوچادر شود.
نکو چادر بودن. صفت نکو چادر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ماه بطحا زهرهٔ یثرب چراغ قم که دوخت دست حق بر دامن پاکش ز عصمت چادری
💡 بر پایهٔ گزارشی از روزنامهٔ جام جم در تیر ۱۴۰۰، سینمای ایران در نمایش چادریهای سمپاتیک، چهرههایی را ساخته است اما «جای چادریهای قدرتمند و کنشگر همیشه در سینمای ایران خالی بوده» است.
💡 ملگه و برادرش در سیاه چادری تحت نظر بودند و در انتظار فرارسیدن زمان کشتی گرفتن بودهاند و موسی نظری به برادر خود میاندازد که مقداری نگران است. از برادر خود میپرسد: چرا نگران و در فکر فرورفته است؟
💡 جوشش شوق از کجا جنبش ذوق از کجا لذت عمر در کمین رحم به زیر چادری
💡 شیشه می، خورده تا از دست نهیش گردنی دختر رز را نیارد کرد دیگر چادری
💡 جهان بسان یکی چادری شدست یقین کجا ز عید و ز نوروز پود دارد و تار