میانداری کردن

مترادف‌ها

پایداری کردن، تحمل کردن، صبوری کردن، دوام آوردن

متضادها

تسلیم شدن، رها کردن، کوتاه آمدن

فرهنگ فارسی

۱ - ( زورخانه ). میاندار ورزش باستانی بودن: ای جوان. لطف نما با همه همکاری کن بامیانی که ترا هست میانداری کن. ( گل کشتی ) ۲ - اداره کردن گروهی در. مجلس رهبری کردن میان نداری و دارم عجب که هرساعت میان مجمع خوبان کنی میان داری. ( حافظ )

فرهنگستان زبان و ادب

{moderate} [رایانه و فنّاوری اطلاعات] اجرا کردن قوانین در یک نظرآزمایی با اختیارات ویژه

کلمات مرتبط