لغت نامه دهخدا
ستاره فسای. [ س ِ رَ / رِ ف َ ] ( نف مرکب ) افسون کننده ستاره. تسخیر کننده ٔستاره. که ستاره ای را رام و مطیع سازد:
بس دل که چرخ سای و ستاره فسای بود
چرخش کمین گشاد و ستاره کمان کشید.خاقانی.
ستاره فسای. [ س ِ رَ / رِ ف َ ] ( نف مرکب ) افسون کننده ستاره. تسخیر کننده ٔستاره. که ستاره ای را رام و مطیع سازد:
بس دل که چرخ سای و ستاره فسای بود
چرخش کمین گشاد و ستاره کمان کشید.خاقانی.
افسون کننده ستاره تسخیر کننده ستاره
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دیدهها بر ستاره دادم تا دم صبح چون شفق میگریست از غم صبح
💡 یکی ستاره بر آمدبه نام دولت تو زهی ستاره به وقت آمدی بر آی برآی
💡 بنفشه تر همچون ستاره شب هجر شکوفه نو چون مهر بامداد وصال
💡 کسی ز من نگرفته است خاکساری را اگر ستاره ام از چشم آسمان افتد
💡 اگر ستاره بچشم تو مینماید خرد هم از بلندی جاهست و رتبت اعلا
💡 روزی نشد ز سیر سرشکم لقای تو خالیست از فروغ سعادت ستاره ام