لغت نامه دهخدا
دماغ سوختگی. [ دَ / دِ ت َ / ت ِ ] ( حامص مرکب ) رنج دیدگی. ناکامی. شکست. افسردگی. ( یادداشت مؤلف ). و رجوع به دماغ سوختن و دماغ سوخته شود.
دماغ سوختگی. [ دَ / دِ ت َ / ت ِ ] ( حامص مرکب ) رنج دیدگی. ناکامی. شکست. افسردگی. ( یادداشت مؤلف ). و رجوع به دماغ سوختن و دماغ سوخته شود.
رنج دیدگی. ناکامی.
💡 آتش روی تو زین گونه که در خلق گرفت عجب از سوختگی نیست که خامی عجب است
💡 مادر و پدر این کودک نیز دچار سوختگی ۸۰ درصد و ۹۰ درصد شدهاند به همراه برادرش در وضعیت وخیمی دربیمارستان بستری هستند.
💡 فسفر سفید میتواند باعث سوختگی پوست شود. در عین سوزاننده بودن، فسفر سفید ممکن است موجب آسیب به کبد، قلب و کلیه شود
💡 هماکنون سبزوار دومین قطب پرتو درمانی شرق کشور و نیز دومین شهر دارای درمانگاه سوختگی پس از مشهد است.
💡 آتش چگونه از سر ما واشود به آب چون لاله، داغ سوختگی در سرشت ماست
💡 ز خود رمیده شرار دلیست در نظر من بس است اینقدرم یادگار سوختگیها