دماغ سوختن
لغت نامه دهخدا
دماغ سوختن. [ دَ / دِ ت َ ] ( مص مرکب ) محنت بسیار کشیدن. ( ناظم الاطباء ) ( غیاث ). دماغ پختن. کنایه است از رنج و محنت بسیار کشیدن، و به صورت لازم و متعدی هر دو استعمال می شود. ( از آنندراج ):
به دود آتش ماخولیا دماغ بسوخت
هنوز جهل مصورکه کیمیایی هست.سعدی.از صحبت صوفی منشان سوخت دماغم
ای باده پرستان ره میخانه کدام است ؟سعدی.به سینه هر نفسم صدهزار داغ مسوز
برای سوختنم این قدر دماغ مسوز.باقر کاشی ( از آنندراج ).محض از برای خاطر پروانه های نرم
شب تا صباح شمع نشست و دماغ سوخت.فیاض ( از آنندراج ).|| فکر بسیار کردن. ( ناظم الاطباء ) ( غیاث ) ( از آنندراج ).
فرهنگ فارسی
محنت بسیار کشیدن.
جمله سازی با دماغ سوختن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 نفس جز تاب و تب کاری ندارد مفت ناکامی دماغ سوختن گرمست تا این مشت خس دارم
💡 وقتی که او مدام از من انتقادهای بیمورد و بیجا میکرد، واقعاً دماغم سوخت و دیگر نتوانستم در برابر حرفهای تند و بیانصافانه او سکوت کنم.
💡 از شدت شنیدن آن همه دروغ و وعدههای توخالی که او به ما میداد، دماغ همه ما سوخت و دیگر هیچکس حاضر نبود حرفهای او را باور کند.
💡 در محیطهای کاری بسیار پرفشار، گاهی اوقات به دلیل حجم بالای کارها و برخورد نامناسب مدیران، دماغ کارمندان از شدت خستگی و استرس واقعاً میسوزد.