لغت نامه دهخدا
خاتم بستن. [ ت َ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) بر استخوان فیل و شتر و جز آنها گل و نقش کردن. ( از آنندراج ):
نقش سبزان بس که بر این جسم پرغم بسته ام
خویش را گوئی ز سر تا پای خاتم بسته ام.واله هروی ( از آنندراج ).
خاتم بستن. [ ت َ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) بر استخوان فیل و شتر و جز آنها گل و نقش کردن. ( از آنندراج ):
نقش سبزان بس که بر این جسم پرغم بسته ام
خویش را گوئی ز سر تا پای خاتم بسته ام.واله هروی ( از آنندراج ).
( مصدر ) توسط عاج و استخوان شتر و غیره نقوش و گلهایی بر سطح چیزی ایجاد کردن خاتم کاری کردن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گر لعل لبش یابد زان گونه گزد خسرو کز کار بر آن خاتم صد نقش نگین خیزد
💡 ساغین، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان خاتم در استان یزد ایران است.
💡 بحق خاتم و کلک تو بر یسار و یمین که بیتو باز ندانستهام یمین ز شمال
💡 تخت و خاتم نی و کوس رب هبلی میزنم طور آتش نی و در اوج انا الله میپرم
💡 حسینآباد (خاتم)، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان خاتم در استان یزد ایران است.